تراوشات یک ذهن روان پریش

گا امروزکه به یک کلان شهر تبدیل شده نام دهکده ای بودست واقع در دامنه ی جنوبی البرز

 جغرافیای پهناور  گا  از غرب به سلسله جبال البرز،از شرق به کویر لوت ، از جنوب به حواشی خلیج فارس و از شمال به دریای خزر میرسد. 

  روزانه عده ی زیادی از این منطقه ی باستانی دیدن می کنند

 چرا که گا جاذبه های توریستی ، اقتصادی ، اجتماعی و جنسی فراوان دارد،  که هر روز میلیون ها توریست را  به این منطقه می کشاند

 برخی از مورخان عقیده دارند که اولین قوم از اقوام آریایی در این دهکده  سکنی گزیدند و میراث بسیار عظیمی رادر اختیار آیندگان این مرز و بوم بر جای گذارده اند . ازین روست که می گویند به "گا" بودن ایرانیان ریشه ی تاریخی دارد .

  عده ی زیادی از گردشگران با اشتیاق و  تنهایی به  گا میروند و عده ای دیگر به طور جمعی و با هماهنگی از سوی نهادی و سازمانی  و یا  بنا به درخواست همسر و یا  یک دوست عزیز.

   رفتن به گا هرگز سخت نیست ، چرا که ما ایرانیان  اصالتا با آن زاده شده ایم و ریشه آبا و اجدادی همواره ما را به سوی این مکان شریف می کشاند .

 مسیر رفتن به  گا  بسیار صاف و هموار است، اما مسیر بازگشت آن بسیار پر پیچ و خم بوده و هر کسی قادر به پیمودن آن نیست .

 به همین دلیل اکثر افراد پس از رفتن به گا ، در همین منطقه ساکن شده و تلاشی در جهت بازگشت نمی کنند .

    بنابراین  بلیط های مسیر رفت بسیار ارزان و به وفور یافت میشود .

 در گذشته به دلیل مرکزیت"  گا " هر کس قصد داشت از شهری به شهر دیگر برود  باید ابتدا به گا می رفت سپس از آنجا به مقصد مورد نظر عزیمت می نمود

  اما با گذشت زمان  و رشد صنعت و تکنولوژی و توجه ویژه  به این منطقه ی توریستی ،رفته رفته امکانات رفت و آمد به گا  و همچنین شرایط اسکان در این منطقه مجددا فراهم شد .   به طوری که روزانه هزاران نفر به  گا میروند

 هم اکنون با تلاش بی دریغ مسئولین ، شما میتوانید از هر نقطه ی ایران که اراده کنید در عرض مدت کمتر از پنج دقیقه به گا بروید

 با امکانات و شرایط  ویژه ای که در  این منطقه فراهم شده :

 هر کس میخواهد خانه بخرد به گا می رود تا پول خرید خانه را بدست بیاورد

 هر کس قصد تحصیل دارد به گا می رود تا در امتحان و کنکور ورودی دانشگاه ها پذیرفته شود

حتی دانشجویانی هم که در دانشگاه های شهر های دیگر زندگی می کنند گاهی برای تهیه مطالب و جزوات و منابع و یا پیدا کردن یک استاد درست و حسابی به گا می روند

 از آنجایی که  گا  تبلور آزادی بیان است  همه ی نویسندگان به گا می روند

 در این سرزمین هیچ تبعیضی و جود ندارد و همگان از زن و مرد و فقیر و غنی به سادگی به گا میروند

  البته جهت حمایت از قشر آسیب تسهیلاتی فراهم  شده تا فقرا به سادگی و بدون دردسر به گا روند

  

آموزش و پرورش شرایط مدارس را طوری طراحی کرده که فضای آن همواره اتمسفر  و حال و هوای گا را تداعی کند و کودکان و نوجوانان وقتی به مدرسه میروند به گا رفتن را به طور نمادین تجربه کنند

 با تمهید چنین مدارسی معلمان و دانش آموزان به همراه والدینشان گویی هر روز  به گا میروند

 از سالیان دور و از زمان رضا خان  کلیه ی سربازان 24 ماه خدمت خود را به گا رفته اند

این بدان سبب است که کلیه ی مردان هم مانند زنان در طول زندگیشان حداقل یک بار را به گا رفته باشند

 اما در باره  دختران بالغی که دوران تحصیلات اولیه را با موفقیت می گذرانند توضیح خاصی داده  نمی شود

چرا که دختران از عنفوان بلوغ در حسرت رفتن به گا روز ها را سپری  می کنند و اشتیاق دختران در عزیمت به گا  چنان است که  روز های خوش ماه عسل را همواره به گا می روند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهرداد اسدی نظرات () |

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'

من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'

او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم.. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک ن٧ون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

ما در مسیر زندگی یکدیگر قرار می گیریم تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

دنبال زیبایی، در وجود دیگران بگردیم.

 

حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:

1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،

2) یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است.

همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.

' دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.'

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد....

دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،

فردا ، رازی است ناگشوده،

اما امروز یک هدیه است

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهرداد اسدی نظرات () |

آورده اند: ابوحنیفه از محلی عبور می کرد کودکی را دید در گل بمانده به او گفت: گوش دار تا نیفتی!


کودک پاسخ داد افتادن من سهل است اگر بیفتم تنها باشم، اما تو گوش دار که اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پس تو آیند بلغزند.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهرداد اسدی نظرات () |

شما خلاف می کنید.پلیس شما را دستگیر میکند.احیاناً آن وسط مقادیری مشت و لگد توسط افسر پلیس دریافت میدارید. یک نفر از این صحنه فیلم میگیرید و در اینترنت پخش می کند. صحنه ضرب و شتم شما از 222 کانال خبری و سیاسی پخش می شود. پلیس رسوا می شود.پلیس از مردم امریکا عذرخواهی می کند.پلیس 15 میلیون دلار به شما غرامت می دهد.شما نیز به خاطر جرمی که مرتکب شده اید مجازات می شوید.


ایتالیا: شما خلاف می کنید. پلیس شما را دستگیر می کند. شما به پلیس رشوه می دهید. شما آزاد می شوید!



فرانسه:شما خلاف می کنید اما پلیس شما را دستگیر نمی کند چون فعلاً به خاطر حقوق پایینش در حال اعتصاب است.



انگلیس:شما خلاف می کنید و پلیس یک مسلمان سیاه پوست عرب را به جای شما دستگیر می کند.



آلمان:شما خلاف می کنید و سگ های پلیس ردتان را پیدا می کنند و شما را دستگیر می کنند.



سوئیس: شما خلاف نمی کنید .پس نیازی به حضور پلیس نیست.



عراق:شما خلاف می کنید.پلیس شما را دستگیر می کند.در حین دستگیر شدن بمبی که در جورابتان جا سازی کرده اید منفجر می کنید و به همراه پلیس می میرید.



چین:شما خلاف می کنید.شما اعدام می شوید!



امارات:شما حال و حوصله خلاف ندارید و به جایش با همراهی پلیس ،از کشور های همجوار دختر وارد می کنید!



هندوستان:شما خلاف می کنید.پلیس شما را دستگیر می کند و شما عاشق دختر رییس پلیس می شوید و توسط اون دختر از زندان فرار می کنید و در حالیکه دو تایی آواز میخوانید و دور درخت می چرخید و روسری دورگردن معشوقه تان می پیچید و هی دستش را می گیرید و می کشید و ول میکنید به دوردست ها فرار می کنید.






روسیه:شما خلاف می کنید اما قبل از آنکه توسط پلیس دستگیر شوید توسط گروه های رقیب کشته می شوید.



یک کشور آسیایی که اسمشو نمیاریم: شما خلافی نمی کنید اما پلیس شما را دستگیر می کند.شما ناپدید می شوید.یک هفته می گذرد و خبری از شما نمیشود.دو هفته میگذرد و کسی خبری از شما ندارد.پلیس دستگیری شما را تکذیب می کند.اداره قضاوت نسبت به وجود شما ابراز بی اطلاعی می کند.بیمارستان ها و زندان ها و پزشکی قانونی هم از شما خبری ندارند.در پایان هفته سوم یک سایت محارب و معاند و فتنه گر و برانداز و اغتشاش گر و حرمت شکن مکان دقیق دستگیری ، همراه با فیلم ضرب و شتم تان را پخش می کند. پلیس از طریق 222 کانال خبری و سیاسی این اتفاق را تکذیب می کند و فیلمبردار این صحنه را تحت تعقیب قرار می دهد! شما هم بالاخره یه بلایی سرتان می آید. نگران نباشید
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهرداد اسدی نظرات () |

پرسشی از فرمانده نیروی انتظامی درباره ایمیل ها و پیامک ها

برگرفته از سایت عصر ایران
اصل 25 قانون اساسی جمهوری اسلامی را بخوانید: " بازرسی و نرساندن نامه ها ، ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی ، افشای مخابرات تلگرافی و تلکسی ، سانسور،عدم مخابره و نرساندن آنها ، استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حکم قانون. "
 عصرایران - فرمانده نیروی انتظامی اخیراً در جمع رؤسای پلیس مبارزه با مواد مخدر ، سخنانی داشته است که به نظر می رسد لازم باشد در این باره شفاف سازی بیشتری داشته باشند تا شائبه عدول از قانون اساسی در اذهان شکل نگیرد.

سردار احمدی مقدم  تصریح کرده است با کسانی که با ارسال ایمیل و پیامک ، مردم را به اغتشاش دعوت می کنند ، برخورد می شود ؛ بخوانید: ": به دلیل سیاست مدارا قرار نبود که فشار زیادی در برخوردها وارد شود، اما این افراد هم باید بدانند، بالاخره اس ام اس‌ها را از کجا می‌زنند و یا ایمیل‌ها از کجا فرستاده می‌شود که این‌ها زیرمجموعه سیستم‌هایی است که کاملا تحت کنترل است. این افراد تصور نکنند، استفاده از آنتی پروکسی‌ها و .... موجب شناسایی نشدن آن‌ها می‌شود، چون این موضوع یک ساده‌اندیشی است."

در این که پلیس ، فارغ از دعواهای سیاسی موجود ، به حکم مقامات مسوول ، ملزم و ناگزیر از برخورد است شکی نیست و اساساً به پلیس ربطی ندارد که دعوا بر سر چیست ، بلکه این نیرو ، به عنوان مأمور معذور ، موظف به تبعیت از سلسله مراتب و اجرای دستور است.
بنابراین ، نمی توان بر اصل سخنان فرمانده نیروی انتظامی ، من باب وظایف پلیسی محوله ، انتقاد خاصی مطرح کرد(هر چند که نحوه اجرای دستور و نوع عملکرد و رفتار می تواند در جای خود مورد بررسی و نقد باشد) اما سخن بر سر اشارتی است که به ایمیل ها و پیامک ها مربوط می شود و شبهاتی را مطرح می کند مبنی بر این که مگر ایمیل ها و پیامک های مردم کنترل می شوند؟!

اصل 25 قانون اساسی جمهوری اسلامی را بخوانید: " بازرسی و نرساندن نامه ها ، ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی ، افشای مخابرات تلگرافی و تلکسی ، سانسور،عدم مخابره و نرساندن آنها ، استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حکم قانون. "

بنابراین ، از منظر پاسداشت قانون اساسی ، انتظار می رود ، فرمانده محترم نیروی انتظامی درباره اظهارات اخیر خود توضیحاتی به افکار عمومی ارائه دهند تا عدول از اصل 25 قانون اساسی ، از سخنان ایشان به ذهن متبادر نگردد.

البته اگر منظور سردار احمدی مقدم ، این باشد که فقط مراکز خاص "ارسال انبوه و سازماندهی شده پیام ها" تحت کنترل است و البته برای همین کنترل هم مجوزهای لازم مانند حکم قضایی را دارند ، قضیه قابل توجیه است اما اگر منظور این باشد که همه ایمیل ها و پیامک ها کنترل می شوند - گذشته از این که آیا چنین چیزی به ویژه درباره ایمیل ها عملی هست یا خیر - موضوع فرق می کند و شایسته تأمل بیشتری است.

نظرات بینندگان:
راستی چند وقت پیش چه جنجالی در رابطه با کنترل ایمیلهای شهروندان آمریکایی توسط دولت آمریکا راه افتاد یادتان هست؟
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ توسط مهرداد اسدی نظرات () |

 

واگویه هایی از زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب

اشتباه کردید که عوض نمودید؛ بروید همان زیلوها را بیاورید

گروه تاریخ: زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب از آغاز تا اکنون یادآور عکس و تصویرهایی است که از منزل بی تکلف امام منتشر شده و خاطراتی که از ایشان هنوز در میان حرف و حدیث های روزمره انقلابیون موج می زند. و اکنون اگر چه رهبر انقلاب نیز بر همان مشی هستند؛ اما پرهیز ایشان از انتشار چنین خاطراتی شاید بسیاری از ناگفته ها را ناگفته باقی گذاشته است.

آنچه در پی می آید گزیده ای است از اظهارنظرهای شخصیت های مختلف پیرامون زندگی رهبر انقلاب. کسی که پیشتر در خصوص سال های آغازین زندگی اش این چنین تعریف می کرد:«پدرم روحانى معروفى بود اما خیلى پارسا و گوشه گیر… زندگى ما به سختى مى‌گذشت. من یادم هست شب‌هایى اتفاق می‌افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهیه می‌کرد و… آن شام هم نان و کشمش بود

حجت‌الاسلام سیدعلی اکبری: «ما زمانی خدمت ایشان رفتیم و از آقا درخواست نمودیم تا اجازه بفرمایند از داخل منزلشان و وضیعت زندگیشان فیلم‌برداری کنیم، تا مردم وضیعت زندگی رهبر خود را ببینند و بفهمند که ایشان چگونه زندگی می‌کنند. آقا فرمودند: اگر شما بخواهید زندگی مرا نشان بدهید می‌ترسم خیلی‌ها باور نکنند

سردار سرلشکر سیدرحیم صفوی: «روزی که در منزل مقام رهبری، در خدمت ایشان بودم، بحث قدری به طول انجامید و نزدیک مغرب شد. پس از نماز، معظم‌له با مهربانی به من فرمودند:آقا رحیم! شام را مهمان ما باشید. بنده در عین حال که این را توفیقی می‌دانستم، خدمتشان عرض کردم:اسباب زحمت می شود. مقام معظم رهبری فرمودند:نه، بمانید؛ هرچه هست با هم می‌خوریم. وقتی‌که سفره را گشودند و شام را آوردند، دیدم شام چیزی جز املت ساده نیست

حجت‌الاسلام و المسلمین محمدی گلپایگانی: «با این‌که مقام معظم رهبری می‌توانند از همه‌ی امکانات مادی بهره‌مند شوند، سطح زندگی خصوصی ایشان از سطح زندگی یک شهروند معمولی پایین‌تر است. معظم‌لَه علاوه بر این که از یک زندگی معمولی سطح پایین بهره می‌برند، دائماً به مسوولان سفارش می کنند:مواظب زندگی خود باشید. اسراف نکنید. آیت‌الله خامنه‌ای معتقدند که مردم را باید عملاً به ساده زیستی دعوت نمود. خودشان در صف مقدم این دعوت هستند. ایشان در مناسبت‌های خاصی که برنامه خواندن صیغه‌ی عقد دارند، قبل از اجرای عقد، حدود یک ربع، عروس و داماد و خانواده‌های آن‌ها را به رعایت صرفه‌جویی دعوت می‌نمایند و می‌فرمایند:خرج‌های گزاف نداشته باشید؛ تشریفات و ریخت و پاش نداشته باشید. خود آقا هم در زندگی خصوصی‌شان، دقیقاً همین طور عمل می‌کنند. معظم‌له نه حقوق از جایی دریافت می‌کنند و نه از وجوهاتی که از اطراف و اکناف خدمت ایشان می‌آید، برای زندگی شخصی خود استفاده می‌کنند. زندگی ایشان از طریق هدایا و نذوراتی است که علاقه‌مندان و ارادتمندان معظم لَه تقدیم می‌کنند. فرزندان آقا هم همین طور زندگی می‌کنند و همین سادگی و ساده زیستی را دارند

حضرت آیت‌الله جوادی آملی: «یک روز مهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان آقا مصطفی نیز نشسته بود که سفره گسترده شد، آیت‌الله خامنه‌ای به وی نگاهی کرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از وی درخواست کرده‌ام که باهم باشیم‌. آقا فرمودند: این غذا از بیت‌المال است، شما هم مهمان بیت‌المال هستید. برای بچه‌ها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند. من در آن لحظه فهمیدم که خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است

دکتر غلامعلی حداد عادل: «در اوایل ریاست جمهوری آیت‌الله خامنه ای، یک شب دیداری با ایشان داشتم. صحبت به درازا کشید، معظم لَه فرمودند: شام پیش ما بمان. من از این دعوت خوشحال شدم؛ زیرا می‌توانستم مدتی بیش‌تر در خدمت ایشان باشم. آقا فرمودند: من نمی‌دانم شام چی داریم یا اصلاً به اندازه ما دونفر شام هست یا نه؟ به هر حال، هرچه باشد با هم می خوریم. از همان دفتر کار به منزل تلفن زدند و با خانواده صحبت کردند و گفتند: خانم، شام چی داریم؟ فلانی پیش ماست و من گفته‌ام که هر چه باشد با هم می‌خوریم. از جواب‌های آیت‌الله خامنه‌ای، احساس کردم که در منزل به اندازه یک نفر شام کنار گذاشته‌اند. آقا فرمودند: عیبی نداره! هر چه هست برای ما بفرستید، قدری هم پنیر و ماست همراهش کنید. پس از گذشت حدود یک ربع، یک بشقاب برنج ساده با یک کاسه کوچک خورشت معمولی خیلی متوسط و مختصر آوردند. قدری هم شاید نان و پنیر و ماست همراه آن بود. آن‌ها را نصف کردیم و با هم خوردیم. من در دلم و بعدها به زبانم، هزار مرتبه خداوند را به سبب نعمت انقلاب اسلامی شکر کردم که چنین تحولی در کشور ایجاد کرد. در دستگاه طاغوت – در قبل از انقلاب – چه جاه و جلال و تجمل و اسراف و تبذیری وجود داشت و امروز رییس‌جمهور چه ساده زندگی می‌کند. زندگی آیت‌الله خامنه ای هنوز هم همین طور است. روش ایشان در زندگی عوض نشده است. اگر معظم لَه مردم را به صرفه جویی دعوت می کنند، خودشان قبل از مردم به صرفه جویی عمل می نمایند

حجت‌الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد خمینی(ره): «بر خود واجب می‌دانم که شهادت دهم زندگی داخلی آیت‌الله خامنه‌ای نه از باب این که رهبر عزیز انقلاب ما به این حرف‌ها نیاز داشته باشند، بلکه وظیفه خود می‌دانم تا این مهم را به مردم مسلمان وانقلابی ایران بگویم. من از داخل منزل ایشان مطلع هستم. مقام معظم رهبری در خانه، بیش از یک نوع غذا بر سفره ندارند. خانواده‌ی معظم لَه روی موکت زندگی می‌کنند. روزی به منزل ایشان رفتم، یک فرش مندرس آن جا بود. من از زبری آن فرش به موکت پناه بردم

آیت‌الله مصباح یزدی: «مصرف گوشت خانه‌ی آیت‌الله خامنه‌ای در زمان ریاست‌جمهوری تنها از طریق کوپن بود. ایشان در آن زمان به من فرمودند: من تاکنون غیر از همان گوشت کوپنی که به همه مردم داده می‌شود گوشت دیگری از بازار نخریده‌ام. امروز هم زندگی ایشان مثل زندگی مردم محروم و مستضعف است

سردار سرتیپ پاسدار شوشتری: «مقداری زیلو در خانه مقام معظم رهبری بود. آن‌ها را جمع کردیم و فروختیم و یک مقدار هم پول از مال شخصی خودم روی آن‌ها گذاشتم. تا به جای آن زیلوها، برای منزل آقا فرشی تهیه کنیم. وقتی زیلوها را عوض کردیم و فرش‌ها را پهن نمودیم، آقا تشریف آوردند و فرمودند: این‌ها دیگر چیست؟ گفتم:زیلوها را عوض کردیم. فرمودند: اشتباه کردید که عوض نمودید. بروید همان زیلوها را بیاورید. اصرار را بی‌فایده دیدم و با هزار مکافات رفتم و زیلوها را پیدا کردم و توی خانه انداختم. زیلوهایی که واقعاً به آن‌ها نگاه می‌کردی، می‌دیدی که نخشان در آمده و ساییده شده‌اند

استاد آیت الله فاطمی نیا: «هر کس کوچکترین حرف در تضعیف مقام رهبری بزند ، هر کس اندیشه ای داشته باشد که ضد مقام رهبری باشد ، خدا او را نخواهد بخشید! این را یقین داشته بدانید! قدردان رهبر باشید! اگر افکار پاشیده ای ، پوسیده ای به شما عرضه کردند قبول نکنید

آیت‌الله سیدمحمودهاشمی شاهرودی: «زندگی شخصی آقا از سادگی و سلامت خاصی برخوردار است. این سادگی به زندگی نزدیکان ایشان نیز سرایت کرده است. آقا و فرزندانش اهل تجملات نیستند. همین اعتقاد آنان را از سوءاستفاده از مقام و موقعیت بازداشته است. من این سادگی را در منزل ایشان به تماشا نشستم. روزی معظم لَه مرا به کتابخانه خود دعوت کردند، من در آن جا یک میز ساده و قدیمی دیدم. در کنار میز نیز یک صندلی کهنه بود. آن میز و صندلی مربوط به قبل از انقلاب بود. مقام معظم رهبری در کتابخانه ی ساده ی خود هنوز از همان میز و صندلی استفاده می‌کنند

سید علی اکبر طاهایی: «من در آن زمان نماینده‌ی مجلس شورای اسلامی بودم. همسرم یکی از بچه‌ها را نزد پزشک برد و در مطب دکتر، همسر مقام معظم رهبری را ملاقات کرد. ایشان نیز یکی از فرزندان خود را برای مداوا به آنجا آورده بودند. کسی نمی‌دانست که ایشان کیست! چون نوبت به همسر آقا رسید؛ به اتاق پزشک مراجه کردند. دکتر پس از معالجه فرزند مقام معظم رهبری گفت:برای مداوای فرزندتان روزی یک لیوان لعاب برنج به او بدهید. همسر مقام معظم رهبری گفت: ما چنین امکاناتی را نداریم. پزشک که ایشان را نمی شناخت عصبانی شد و گفت: مگر امکان دارد درخانه ای برنج نباشد؟ همسر مقام معظم رهبری فرمود: آقای ما اجازه نمی‌دهد که در خانه، غیر از برنج کوپنی استفاده کنیم و آن هم کفاف خوراک ما را بیش از یک بار در هفته نمی‌دهد

حجت‌الاسلام والمسلمین سیدعلی اصغر باقی‌زاده: «زمانی که مقام معظم رهبری در ایرانشهر تبعید بودند، در ساختمانی که یک اتاق و یک آشپزخانه داشت زندگی می‌کردند. همین مکان کوچک هر روز پذیرای تعداد زیادی از مهمانانی بود که از راه‌های دور و نزدیک به آن جا می‌آمدند. من هم توفیق داشتم که در آن روزها به دیدن ایشان بروم. چون به ایرانشهر رفتم وآقا را زیارت کردم، دیدم که تک و تنهایند و کسی کمک کار ایشان نیست. تصمیم گرفتم چند روز در آن‌جا بمانم و به معظم‌لَه کمک کنم. در تمام روزهایی که من در محضر آقا بودم، غذای ایشان و مهمان‌ها سیب زمینی، نیمرو و تخم مرغ آب پز بود

برخی نشریات کشورمان با انتشار خاطره‌ای به بیان مشی ساده‌زیستی رهبر معظم انقلاب پرداخته‌اند که عینا نقل می‌شود: آقای دکتر حداد عادل تعریف می‌کردند در سال 77 یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که می‌خواهیم برای خواستگاری بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود که بچه ما فعلا سال چهارم دبیرستانه و می خواهد کنکور بده. اون خانم گفته بود که حالا نمی‌شه ما بیاییم دختر را ببینیم. خانم ما گفته بودند نمی‌شه. خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفی کنید من نمی‌دونم چه کسی می‌خواهد بیاید. اون خانم گفته بود من خانم مقام رهبری هستم. خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود ما تا حالا هر کسی آمده بود رد کردیم، صبر کنید با آقای دکتر صحبت می‌کنم بعد شما را خبر می کنم. بعدا تماس گرفتند که ما حرفی نداریم شاید اینها آمدند نپسندیدند و برای اینکه دختر هوایی نشود بهتر است هماهنگی کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند و قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان که خانم من هم مدیر دبیرستان هدایت هم بود، ساعتی را خانم هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود که من با دخترم صحبت می کنم وقتی که صدایش کردند بعد شما او را ببینید، او را دیدند دختر هم رفت سر کلاس، خانم آقا هم رفتند. چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتم و گفتند خانم استخاره کردند خوب نیامده و بعدا گفتم که خدا را شکر که دختر ما نفهمید که به روحیه‌اش لطمه بخورد.

یک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند که دوباره می‌خواهیم بیاییم. خانم ما گفته بود خانم چی شده دوباره می‌خواهید بیایید. آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و خوب نیامده خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبی است و نمی‌توانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است دوباره استخاره کردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهید بیاییم. در آن موقع دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما و با یک قواره پارچه به عنوان هدیه که عروس را ببینند و گفت‌وگو کنند، آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند از دخترم پرسیدم نظرتان چیست؟

ایشان موافق بودند به او گفتم خوب فکرهایت را بکن بعد از چند روز رفتم پیش آقا، آقا فرمودند داریم خویش و قوم می‌شویم، گفتم چطور! گفتند اینها آمدند و پسندیدند و در گفت‌وگو به نتیجه رسیده‌اند، گفتند نظر شما چیست؟ گفتم آقا اختیار ما دست شماست آقا گفتند نه بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همینطور وضع زندگی شما وضع مناسبی است ولی ما اینجور نیست.

و اگر بخواهم تمام زندگیم را بار کنم غیر از کتابهایم، یک وانت بار می‌شود، اینجا هم دو تا اتاق اندرون داریم و یک اتاق بیرونی که آقایان و مسوولین می‌آیند و با من دیدار می‌کنند من پول ندارم که خانه بخرم یک خانه اجاره کرده‌ایم که یک طبقه را مصطفی و یک طبقه را مجتبی زندگی می‌کند، شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند می‌خواهد عروس رهبر شود یک چیزهایی در ذهنش نباشد. ما یک زندگی این جوری داریم شما این جوری زندگی نکرده‌اید، نسبتا زندگی خوبی دارید خونه دارید، زندگی دارید حالا بخواهد وارد یک زندگی این جوری شود مشکله. مجتبی معمم هم نیست می خواهد روحانی شود برود قم درس بخواند زندگی بکند همه را بگو تا بداند .من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدی شدیم آقا یک خانه‌ای قبل از ریاست جمهوری‌شان داشتند توی جنوب تهران ایشان آن را اجاره داده‌اند و خرج زندگی‌شان را از آن در می‌آورند. ایشان حقوق بابت رهبری نمی‌گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی‌کنند.

خلاصه برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم آقا فرمودند اولا سر مهریه و هر چی اختیار دختر شما باشد همان را مهریه دختر بذارین ولی من چون برای مردم خطبه عقد می خوانم و این سنت من بوده که بیش از 14 سکه عقد نمی‌خوانم تا حالا هم نخواندم اگه بخواهید می توانید بیشتر از 14 سکه هم بذارین ولی من عقد را نمی‌تونم بخونم چون تا حالا برای مردم نخوندم برای عروسم هم نمی‌خونم برید یک آقای دیگر عقد را بخواند اشکالی هم ندارد از نظر من اشکالی نداره. ما گفتیم نه آقا این که نمی‌شه ولی باشه حالا من صحبت می‌کنم با مادرش فکر نمی‌کنم مخالفتی داشته باشد. گفتند می‌تونید مراسم عقد را در تالار بگیرید ولی من نمی‌تونم شرکت کنم گفتم آقا هر جور شما صلاح می دانید. فرمودند می‌خواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد می‌شوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت می کنیم ما نگاه کردیم کلا اینجا 150 الی 200 نفر بیشتر جا نمی‌گیرد ما حتی قوم و خویش‌های درجه اولمان را نمی‌توانستیم دعوت کنیم گفتیم باشد خلاصه تعدادی از اقوام نزدیک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور از غیر فامیل نیز آقا، آقای خاتمی رییس جمهور و آقای هاشمی و آقای ناطق نوری و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند یک رقم غذا نیز درست کردیم.

قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد پسر آقا گفت که نه من انگشتر می خواهم نه ساعت می خواهم نه چیز دیگری، من هم گفتم حداقل یک حلقه که می گیرد. آقا گفتند چه کار کنم مجتبی گفت که نمی‌خواهم. بعد آقا یک انگشتر عقیق داشت گفتند این انگشتر را یکی برای من هدیه آورده اگر دخترتون قبول می‌کند من این رو هدیه می‌دهم به اون. اون به عنوان حلقه هدیه بده به مجتبی گفتیم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود دادیم یک انگشترسازی و 600 تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد 600 تومان این شد حلقه داماد. به آقا گفتم تو همه این مسائل احتیاط کردیم دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما آقا فرمودند دیگر آنرا طبق متعارف حساب کنیم ما داشتیم تو همان ایام عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند خلاصه قبل از آنکه عروسمان استفاده کند همان شب دخترمان استفاده کرد آقا گفتند من یک فرش ماشینی می دهم شما هم یک فرش و مراسم برگزار شد.

برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول کشید. تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بیایند. مراسم تا حدود ساعت یک طول کشیده بود تا اینکه ما عروس را آوردیم خانه دیدیم آقا همینطور بیدار نشسته‌اند منتظرند که عروس را بیاورند گفتند من اخلاقا وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروسمان قدم می‌ذاره تو خونه ما تو فامیل ما من هم بدرقه‌اش کنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم اون نگه که برای من ارزشی قائل نبودند. ما تعجب کرده بودیم فکر نمی کردیم آقا تا اون موقع شب بیدار باشند به خاطر اینکه عروسش را می خواهند بیاورند. خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند که آقای دکتر امشب شام هم نداشتیم من یکی از این پاسدارها را صدا کردم گفتم شما خوردنی چیزی ندارید یکی از پاسدارها گفت غیر از یک کمی نون چیز دیگه نداریم آقا فرموده بودند بیاور حالا یک چیزی می خوریم بعد هم که دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقیقه‌ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خونه عروس را بدرقه کردند خوش آمد گفتند بعد برگشتیم حالا رعایت اداب حتی تا چنین جایگاهی، اینها از برکت انقلاب اسلامی از برکت خون شهدا است. ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر چون مال بیت‌المال است استفاده نشود. حتی وقتی مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد اجازه ندادند از وسایل دفتر استفاده شود.

نظرات کاربران:

محسن

اینکه عده ای با مقام معظم رهبری دشمن هستند این است که نمی توانند سادگی و رفتار پر محبت ایشان نسبت به مردم را ببینند لعن علی عدوک یا علی

ابراهیم معنوی

تو رو به خدا بچه های رجانیوز پیام های خوانندگان را درج کنید.تا مردم احساسات خودشون رو از این طریق به همچین رهبری ابراز کنند.از اینکه می بینم شخص اول کشور، رهبر یک امت مثل ما زندگی می کنند.قوت قلب می گیرم که راه ما درسته.

حسین عبدلی

فدای ساده زیستی آقام بشم

میثم2

جون ناقابلم فداش،خدا سایشو برای ما حفظ کنه.

بنده خدا انشاءا...

به قول یکی از شهدای محلمان ما شکر این مسئله که در این زمان و مکان متولد شده ایم را نمی توانیم بجا بیاوریم و خدا را شکر که چنین رهبری به ما ارزانی داشته به قول حضرت امیر اگر قدرش را ندانیم افرادی ظالم بر ما حاکم خواهد کرد .

احساس غرور میکنم از داشتن چنین رهبری، این مسئولین از ایشان یاد بگیرید

محمد-ب

کاری جز گریستن برای مظلومیت این پیر فرزانه نمی توان کرد

دکتر پس از معالجه فرزند مقام معظم رهبری گفت:برای مداوای فرزندتان روزی یک لیوان لعاب برنج به او بدهید. همسر مقام معظم رهبری گفت: ما چنین امکاناتی را نداریم. پزشک که ایشان را نمی شناخت عصبانی شد و گفت: مگر امکان دارد درخانه ای برنج نباشد؟ همسر مقام معظم رهبری فرمود: آقای ما اجازه نمی‌دهد که در خانه، غیر از برنج کوپنی استفاده کنیم و آن هم کفاف خوراک ما را بیش از یک بار در هفته نمی‌دهد

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط مهرداد اسدی نظرات () |

 




این داستان کوتاه در وزارت ارشاد اجازه چاپ نگرفت تا اینکه نویسنده ملزم شد هرکجا واژه ی سبز به کار رفته به رنگ زرد تغییر دهد

از زرده میدان تا زردوار

شاگرد راننده اتوبوس مرتب داد میزد : زردوار ، زردوار ... بدو حرکت کردیم ... زردوار جا نمونی

زردعلی نفس زنان خودش را به اتوبوس رساند ، نوجوانی زرده رو که هنوز پشت لبش زرد نشده بود ، یک کیسه گوجه زرد را به زور با خود حمل میکرد ، بعد از اینکه کیسه ی گوجه زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت نفسی کشید و سوار شد

حق داشت نفس نفس بزند ، طفلکی از زرده میدان تا ترمینال با آن بار سنگین گوجه زرد پیاده آمده بود

زردعلی چند ماهی میشد که از زردوار آمده بود تهران برای کار ، او در یک مغازه ی زردی فروشی شاگرد شده بود ، تمام روز با میوه جات و زردیجات سر و کار داشت و گاهی به سفارش مشتری زردی هم پاک میکرد ، آخر وقتها هم فلفل زردهای درشت را به سفارش کبابی محل جدا میکرد. حالا در موسم زرد بهار با اشتیاق فراوان قصد برگشت به روستای سرزردشان را داشت. دلش برای خوردن زردی پلو  کنار خانواده پر میزد ، فکر میکرد امسال حتما خواهرش دوباره برای باز شدن بختش تمام وقت زرده گره زده است ، در این بهار کاملا زرد با آن زرده زاران بکر و دست نخورده ، دویدن روی تپه های سرزرد ، غلطیدن روی زرده ها دیوانه اش کرده بود

هنوز شاگرد راننده فریاد میکرد : زردوار بدو که حرکت کردیم زردوار بدو........

راننده اتوبوس داشت برای همکارش تعریف میکرد که چطور مامور راهنمایی رانندگی بر سر عبور از چراغ زرد که زرد نبود بلکه زرد بود او را متوقف و طلب رشوه کرده بود

زردعلی بیقرار حرکت کردن اتوبوس بود ، از سر بی حوصلگی تزئینات جلوی اتوبوس را از نظر میگذرانید ، خرمهره های آویزان از آینه - دسته گلها و زرده های روی داشبورد  پرچم زرد و سفید و قرمز ایران - شعری که قاب شده به ستون وسط چسبیده بود (من چه زردم امروز) و

کنار زردعلی سیدی با شال و کلاه زرد نشسته بود ، بیتابی او را که دید با لهجه ی زردواری گفت : چیه فرزندم؟ دلت شاد و سرت زرد باد ، چرا اینقدر نگرانی؟ زردعلی با ناراحتی جواب داد : اینجوری که معلومه نصف شب میرسیم زردوار ، سید کلاه زردش را روی سر جابجا کرد و ادامه داد : بالاخره میرسیم حالا یک کم دیر بشه چه اشکالی داره ؟ بعد یک مشت چاغاله ی زرد ریخت تو مشت زردعلی و گفت : برگ زردیست تحفه ی درویش .

تقریبا همه به تاخیر در حرکت اتوبوس اعتراض داشتند جز دختری که در صندلی سمت چپ زردعلی نشسته بود ، با چشمانی زرد که سرگرم خواندن روزنامه ی کلمه زرد بود . در همین بین بود که ناگهان یکی از نیروهای ضد شورش جلو اتوبوس زرد شد و با تحکم گفت : این اتوبوس توقیفه ، راننده با دستپاچگی پاسخ داد : چرا ؟ ما که خلافی ... ، ولی قبل از آنکه جمله ی راننده تمام شود با باتوم محکم کوبید روی شیشه و نعره زد: مرتیکه حالا دیگه اتوبوس زرد تو جاده راه میندازی؟

مسافرها از ترس یکی یکی پیاده میشدند ،راننده قصد اعتراض بیشتر به مامور را داشت که پیرمردی او را نصیحت کرد : زبان سرخ سر زرد میدهد بر باد ... زردعلی هاج و واج مانده بود

دختر چشم زرد آرام زمزمه میکرد : دستهایم را در باغچه میکارم ... زرد خواهد شد ...میدانم  ... میدانم..........

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهرداد اسدی نظرات () |

 

 مثل من نکن ! تو مثل من نباش !

کفشهای کتانی ام را در دست گرفته بودم ، صبح زود بود و قبل از بیداری اهل خانه ، و پاورچین از اتاقم بیرون زدم و به سمت درب خروج از ساختمان رفتم. نزدیک در رسیده بودم که صدای پدر را پشت سرم شنیدم :
ـ خانم دارند کجا تشریف می برند اول صبحی ؟
برگشتم و خشک شده نگاهش کردم. چرا اینقدر از او می ترسیدم ؟
ـ سوالم این است که هیچ میدانید دارید چه میکنید ؟ مهشید تو بچه ای ، تو نمیفهمی سیاست چیست .
ـ بچه نیستم !
ـ فکر میکنی دارید چه میکنید ؟ چه کسی قرار است به جای این الدنگ ( شاه را می گفت ، پدر همیشه شاه را الدنگ صدا میکرد ) بیاید ؟ آن مرتیکه آخوند که حتی حرف زدنش را هم بلد نیست ؟
ـ من طرفدار او نیستم !
ـ میدانم ، شما چریک هستید ، چپ هستید . فکر میکنید ما نبودیم وقتی به سن شما بودیم ؟ اما کی قرار است بجز این آخوند بیاید ؟ کس دیگری هست ؟
ـ نمیدانم ، ولی مهم نیست چه می شود . هر کسی بیاید ، از این که بدتر نیست !

پدر مدتی نگاهم کرد. و رویش را برگرداند و به اتاق خودش رفت. مدتی در جایم همانطور خشک شده بودم . نمیدانستم حق داشتم بروم یا نه. اگر مرا نمیدید یه چیزی ، ولی الان ، حتی نگفت نرو. حالا چه کنم ؟
کمی این پا آن پا کردم ، نمیتوانستم بروم ازش بپرسم ، صدایش از آشپزخانه می آمد که داشت چای حاضر میکرد. اگر مادر بلند میشد کار تمام بود. با جیغ و داد و گریه روزگارم را سیاه میکرد .
روی زمین نشستم و کفشهایم را پا کردم و زدم به خیابان . جارو کش های محل داشتند جارو می زدند. صبح خیلی زود بود. و هوا نسبتا سرد. باید در خیابان می ماندم تا صبح شروع میشد و می شد کاری کرد. سه تومان پول داشتم و پنج تا بلیط دو زاری که در جیب شلوار جینم چپانده بودم و یک ورقه که شب قبل نوشته بودم و در جیب شلوار جینم گذاشته بودم. با اسم و شماره تلفن خانه ی همسایه ـ ما هنوز تلفن نداشتیم ـ و آدرس منزل.
این را بچه های دانشکده علم و صنعت گفته بودند ، که اگر بلایی در تظاهرات سرمان آمد ، بشود به خانواده خبر داد .
کاپشن گرمکن نه چندان گرمی تنم بود. سرما داشت به تنم می نشست ، اتوبوس را گرفتم به طرف میدان شهناز ، تا بعد از آن بروم جلوی دانشگاه . اگر هم تظاهراتی نبود ، حتما گروه گروه بچه ها برای بحث ایستاده بودند و حتما میتوانستم کسی را پیدا کنم و به او ثابت کنم که خدا وجود ندارد. کتاب اصول مقدماتی فلسفه پلیتسر را تازه تمام کرده بودم.
.
پانزده ساله بودم

پدر طرفدار شاه نبود. هیچ وقت نبود. این او بود که به ما یاد داد که شاه سایه ی خدا در روی زمین نیست.
انقلابی نبود. هیچ وقت نبود. کله شق بود. بعضی ها میگویند کله شقی ام را از پدر به ارث بردم.

آن روزها ، در آن کیک ها ( تنش ها) ی آدرنالین ، در آن شعارهای " زنده مرده باد ، مرده زنده باد ، در آن شعارهای " اعدام باید گردد " به چه فکر میکردم ؟ یادم نیست.
از شاه و ساواکش متنفر بودم. ساواکی فحش بزرگی بود. بزرگترین فحشی که بلد بودم. یاد گرفته بودم گلسرخی را دوست بدارم و صمد را و از شاه و هویدا متنفر باشم.
به پدر گفته بودم هر کسی بیاید بهتر از اینهاست . نبود .
گفته بودم از این که بدتر نمی شود. شد .

آن روزها هرگز به این فکر نمی کردم که سی سال بعد ، پشت کامپیوتر ، بعد از هر تظاهرات ، این مونیتور تنها ارتباط من با قهرمانی های تو باشد . فکر نمیکردم که پشت این مونیتور بنشینم و جسد های دوستانت را تحویل بگیرم و برای دیگران بفرستم و اشک بریزم. فکر نمیکردم که اینچنین از روی تو و دوستانت شرمنده باشم ، فکر نمیکردم که هر بار که باتومی بر سرت و دست و پایت کوبیده می شود ،عذاب وجدان درد تن تو را در قلبم بنشاند و بغض گلویم را فشار دهد و زیر لب به تو بگویم : ببخش ، ما را ببخش ، ما نمی دانستیم چه میکنیم. ما نمیدانستیم که چنین می شود. نمیدانستیم که چنین زندگی ای را به تو و هم نسلانت تحمیل میکنیم .
بگذار چیزی را به تو بگویم ، ما طرفدار دمکراسی نبودیم. طرفدار آزادی نبودیم. هیچ شناختی از آن نداشتیم .
دسته ی ما دسته ی انسانهایی بود آرمان گرا بود ،خود را آزادیخواه می دانست. وقتی الان حرف از آن میزنم ، نمیدانم چطور آن زمان خود را آزادیخواه می نامیدیم . چگونه است که گروهی بتواند خواستار دیکتاتوری باشد و اسمش را آزادیخواهی بگذارد .
اسمش بود دیکتاتوری پرولتاریا. و پرولتاریای ما کی بود ؟ کارگران شرکت نفت و کارگران ایران ناسیونال .
ما از دیکتاتوری پرولتاریا چه میدانستیم ؟ احتمالا به همان اندازه که کسانی که اکنون از آن دفاع می کنند میدانند .
میگفتیم که این نوع دیکتاتوری ، دیکتاتوری اکثریت به اقلیت است. یعنی عین دمکراسی.
یکی نبود بیاید و بگوید زرشک ، دیکتاتوری ، دیکتاتوری است و در رژیمی که کوچکترین ناحقی را در حق بزرگترین حنایتکاران انجام دهد ، هیچ تضمینی وجود ندارد که بزرگترین جنایات در حق بهترین فرزندان مردم انجام نشود.
یکی نبود بیاید و بگوید مگر پرولتاریا ـ اگر وجود می داشت ـ چند درصد از جامعه ی ایران را تشکیل میداد تا بتواند دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت را تشکیل دهد ؟
دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت ما به ثمر ننشست. بگذار به تو بگویم ، از این بابت ناراحت نیستم.
من آدم دمکراتی نبودم ، شاید اگر همفکران من پیروز می شدند امروز دست من بود که به خون هموطنم آلوده بود. شاید امروز در جلسه ای در خارج از کشور ، شخصی از میان جمعیت بلند می شد و مرا مورد بازخواست جنایت بر علیه بشریت قرار میداد . چه تضمینی وجود داشت که چنین نباشد ؟
آرمان ما آلبانی و تا حدی کوبا بود. میپرسی چرا آلبانی ؟ چون هیچ از آن نمی دانستیم ، چون هیچ کس دیگری هم از آن هیچ نمیدانست.

من اعتراف می کنم !

من قدم در راه نادانسته ای گذاشتم ، من بدون شناخت از سران جنبش ، آن را حمایت کردم. بدون شناخت از توانایی های خودم ، فکر کردم که اگر غیر از خواست من شد ، تغییرش میدهیم. من از اعدام سران رژیم ناراحت نشدم. من هرگز فکر نمیکردم که نوبت ما هم میرسد. من ندانستم ، من نتوانستم . من نشناختم.
بگذار اعترافم را تکمیل کنم .من طرفدار حقوق بشر نبودم. هر کسی که بگوید بوده ، چرت میگوید. نبودیم !!!
شعارهایی را دادم که مخالف حقوق بشر و حقوق انسانی بود.
من حقوق بشر ، حقوق کودک ، حقوق زنان را در اینجا ، در کشوری که جان شهروندش ارزش دارد و حقوقش به رسمیت شناخته می شود آموخته ام.

تو مثل من نکن ، تو مثل من نباش !

امروز عکسهای تو را می بینم ، فیلمهای تو را ، وقتی که باتوم میخوری .وقتی که سر خونینت را پانسمان می کنند ، وقتی که سیگار به دهان میگیری تا گازی که استنشاق کرده ای کمتر ریه هایت را بسوزاند. وقتی که ماشین پلیس به بدنت می کوبد و ماشین پلیس دیگری از رویت رد می شود. و می گریم و از رویت شرمنده ام.

نادانی و نا آگاهی و ناتوانی موجب شد که سی سال ، هر کدام در یک سوی این دنیا این مصیبت را تحمل کنیم.
میدانم که بارها پیش خودت گفته ای که کرد و گذاشت برای من و رفت برای خودش راحت زندگی اش را می کند . و نمیخواهم خودم را تبرئه کنم. و فرقی هم نمیکند اگر بگویم که هرگز زندگی راحتی دور از تو نداشتم.

امروز دیگر سال 57 نیست که کتاب اصول مقدماتی فلسفه را تکه تکه و ورق ورق تحویل بگیری تا بخوانی. امروز اطلاعات به شکل گسترده در اختیار خواستاران آن قرار میگیرد. خودت هم میدانی که اگر بخواهی ، میتوانی.

من به آینده فکر نکردم . تو میکنی ؟
من فکر نکردم چه کسی قرار است بیاید ، و چه نظامی . تو میکنی ؟
من به این فکر نکردم که حقوق بشر ، تمامی اصول حقوق بشر ، آزادی های فردی و مدنی و جنسیتی و سیاسی و غیر سیاسی ، بدیهی است و باید همه گان از آن برخوردار باشند. تو میکنی ؟

آیا اتفاق افتاده که فکر کنی : بدتر از این که ممکن نیست ؟ که هر کس بیاید از اینها بدتر نمیکند ؟ که هر چیزی از اینها بهتر است ؟
من چنین بودم ، من چنین کردم. و امروز تو آنجایی و باتوم و گلوله می خوری ، و من اینجا می گریم !

تو مثل من نکن ، تو مثل من نباش !

شاید تو نیازی نداشته باشی که از فرزندان آینده ی مملکت شرمنده باشی !!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ توسط مهرداد اسدی نظرات () |


Design By : Night Skin